المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
285
مروج الذهب ( فارسى )
تو خرسند شد بدنبال تو ميرسد چنان كه تو نيز بدنبال كسانى كه از مرگشان خرسند شده بودى برفتى » بيست و سومى گفت « تو كه همه ملك زمين را به كار گرفته بودى چرا اعضاى خود را به كار نميبرى ؟ و تو كه در فراخناى ولايتها آزرده خاطر بودى چرا از اين جاى تنگ كه در آنى آزرده خاطر نيستى ؟ » بيست و چهارمى كه يكى از زاهدان و حكيمان هند بود گفت « دنيائى كه آخرش چنين باشد شايسته است كه به اول آن دل نبنديم » بيست و پنجمى كه خوانسالار وى بود گفت « فرشهاى نرم افكنده و متكاها بجاست و خوانها نهاده است اما سالار انجمن نيست » بيست و ششمى كه خزانه دار وى بود گفت « مرا بصرفهجوئى و جمع مال سفارش ميكردى اكنون ذخائر تو را بكه بايد داد ؟ » بيست و هفتمى كه يكى از خزانه داران وى بود گفت « اين كليد خزائن تو است از آن پيش كه مرا بدانچه از آنجا بر نگرفتهام مواخذه كنند كى كليدها را خواهد گرفت ؟ » بيست و هشتمى گفت « از اين دنياى پهن و دراز بهفت وجب جا خزيدهاى اگر اين را بيقين دانسته بودى زحمت اين همه دوندگى تحمل نكرده بودى » سخن بيست و نهم از زنش روشنك دختر دارا پسر دارا شاه ايران بود كه گفت « گمان نميكردم آنكه بر دارا غلبه يافت مغلوب خواهد شد اگر چه سخنانى كه از شما حكيمان شنيدم بوى شماتت ميداد اما جامى بجا ماند كه جمع از آن تواند نوشيد » و سخن سىام را از مادرش نقل كردهاند كه وقتى خبر مرگش به دو رسيد گفت « اگر پسرم برفته يادش از خاطرم نرفته » مرگ اسكندر در سى و شش سالگى بود و مدت شاهيش پيش از آنكه دارا پسر دارا را بكشد نه سال و پس از كشتن دارا پسر دارا و تسلط بر ديگر ملوك زمين شش سال بود و بيست و يك ساله بود كه پادشاه شد و اين در مقدونيه بود كه همان مصر است ! اسكندر بجانشين خود بطليموس پسر اريت گفته بود كه تابوت وى را بنزد مادرش باسكندريه حمل كنند و سفارش كرده بود بمادرش بنويسد كه وقتى از مرگش خبر دار شد مهمانىاى ترتيب دهد و در همه مملكت بانگ زدند كه هيچكس